X
تبلیغات
شب شعر
!!! درکم این است : شاعری یعنی یک نفر ذوق دردسر دارد
 هستم اگر می روم ...
 

مدتی نبودم ...مدتی نخواهم بود !

جواب همه سلامهایی که بی پاسخ ماند و می ماند ، باشد برای وقتی که روزگار کمی سرش خلوت تر از حالاست ...

اما دلم همواره هم مسیر هم آواییهایتان خواهد بود وسپاسگزار همه نگاههایی که مهربانی هایشان ، مهرشان را تا همیشه بر سینه ام مُهر کرده...

نفسی باقی بود اگر... تا یکی از همین روزها ...شاید !!!

|+| به قلم فاتیما حکمت در سه شنبه 14 مهر1388
 «بال» تنها غم غربت به پرستو ها داد ...
 

پس از سلام ...

 

 

وقتی صحبت از بیداری است نمی توانی چشمهایت را ببندی و تظاهر کنی که هنوز هم خواب - آن هم خواب نوشین بامداد رحیل – شیرین ترین لذت روز است ! بلند می شوی و چمدانهایت را برمی داری و قدمهایت را برای رسیدن کوک می کنی آنقدر که صدای جیغش بلند می شود و یادت می رود قرآن هنوز روی تاقچه چشم انتظار بوسه ایست  که آب را به طمع چشمهایت به وجد آورد ...

 

 دخترک هنوز خواب است و چشمهایش خبر ندارند که پشت این پلک های خسته چقدر نگاه حریص نرفتن است ! چه حرصی می زنند این دستها که تمام دنیا یک لحظه درنگ کند برای حلقه کوچکی که شانه هایت را سنگین کند و قدمهایت را سست ..."  خواب خوب است اگر آ نباشد  "*

.

.

.

 

هنوز خیابانها خیال رسیدن ندارند انگار ...چراغها را اگر بشماری به سنت قد نمی دهد که " هفتاد " هم هست و هفده بار پلک زدن زیر این نورهایی که مدام رنگ عوض می کنند کار ساده ای نبوده و او چقدر خستگی این شمردنها را دوست دارد ! تازگیها دستش به سختی به سرت می رسد و این تقلای رسیدن چقدر شیرین است برای لمس نرمی تراشیده شده ای که دلش را تاب می دهد ... برق چشمهایش کافی است تا حس کنی همه بلندی های دنیا زیرپاهایت نفس می کشد !

.

.

.

 

پله ها را که بلند شدی روسری ات تاب خورد زیر نگاههایی که گیسوانت را به جستجو نشسته اند . دستهایت هنوز بوی ماندن دارد که عقربه ها تاک بر تیکش می کوبند و چنان بلندش می کنند که رقص اشکهایت را به نوازش بنشیند ... باد نمی داند قول چه عطری را به آسمان داده ... آسمانی که نمی داند چقدر پرنده را چشم انتظار دستهای سخاوتمندت می گذارد ... و پرنده ای که نمی داند زمینگیر شدن چقدربه قدمهای تو نمی آید !

 

و تو می دانی که این تنها پرنده ایست که چشمهای مرا خیره پرهای بازش نمی کند و باز هوای پریدن به سرت می زند که دلم را هوایی فصل بودنت کنی ؟!!!  

.

.

.

 

خدا نکند که خوبی ! خواب شود ...خدا نکند آی ِ دردی به جان خوابی بیفتد ... چون تازه می فهمی چه حس شیرین غریبی دارد وقتی ...خواب نوشین بامداد رحیل ، باز دارد پیاده را ز سبیل !!!

 

 

ولی اینجا همچنان تهران است و من ساعت بیداری ام را روی چشمهای تو کوک کرده ام ... مومیایی سده های درد !**

 

 

 

* خواب خوب است اگر آ نباشد ... مطلع غزلی از مریم جعفری

 

**مومیایی سده های درد ... شعری از کسری عنقایی

 

.

.

.

 

اما نخست سخن اینکه ... به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم !

 

 

متاسفم ...عمیقا متاسفم برای همه آنهایی که باید می بودند و نیستند ! باید نفس می کشیدند و نمی کشند ! متاسفم برای همه آنهایی که طعم بدرودشان شورتر از همیشه مزه مزه شد و دستهایشان هنوز در هوا تکان می خورد که با سرعت نور بر سرشان فرود آمد !

 

 

 متاسفم برای همه آنهایی که قرار بود افتخار بیافرینند و خاطره بسازند نه اینکه خود خشت خام این دیوارشوند ... متاسفم برای همه فرشتگان کوچکی که دست پرسوغات پدر را انتظار می کشیدند و حسرت دست خالی اش هم بر دلشان ماند ...

 

 

متاسفم برای همه مادرانی که میوه های دلشان را به امید رسیدن چیدند نه پوسیدن ! متاسفم برای آسمانی که هیچ گاه نمی تواند بار امانت را درست بر دوش بکشد .

 

متاسفم برای تراژدی غمگینی که دیگر به تکرار هرساله اش عادت کرده ایم  ...

 

.

.

.

 

لمس لرزش دستانی که به دنبال خاکستری آشنا تمام زمین را زیر و رو می کند ... تماشای نگاهی که میان بوی تند سوختن پیگیر عطر آشنایی است برای ساختن ... کار ساده ای نیست !

 

 

ساده نیست چشم انتظاریها را چشم بستن ... ساده نیست قول غزل دادن به غزلکی که چشمهای عسلی اش، طاق نیلوفری را به سجده می اندازد ... ساده نیست شکستن سوگندی که دل شکسته سوگند را به امانت گرفته ... ساده نیست دنبال کردن رد نگاه علی در آستانه ای که چرخهای صندلی کوچکش را هم از حرکت می اندازد ... ساده نیست پرپر زدن نگاه پیرزنی که نمی داند چشم ِ  پزشک جوانش از کدام دریچه بردستهایش خیره شده !

 

 

ساده نیست ببینی غرق دنیایی شده ای که ساراماگو پیش از این برایت تصویر کرده بود ...سفیدی مطلق !!!

 

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم

 مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر

                                                                                       

                                                                  "فاضل نظری"               

 

 دوم اینکه ... مرگ یک اتفاق معمولی است اما ...

 

بسیار متاسف و متعجبم برای غربت استاد اسماعیل فصیح !!! گاهی گویا مرگ هم قدرتی برای به رخ کشیدن داشته ها ندارد ...  

 

 

 

 

و سوم هم اینکه ... یک آینه با قاب غزل مال شما !

 

 

قول حسی رنگ پریده از خستگی هایی مشترک را داده بودم ، خستگی هایی که فریادش آوار شده بر سرم ...اما ...

 

     باید صدا را دست سرد چاه داد و رفت 

 

                         وقتی برای حرف خدا هم غریبه است !!! 

 

 

این یادگار گذشته هم نه برای که به خاطر دل نگرانیهای شیرین یک دوست خیلی خوب ! که با همه کهنگی اش چون همیشه نگاه کارشناسانه تان را کودکانه طلب می کند ...

 

 

 

در خیابان سنگفرش شده می رود با خیال پوشالی

مرد پاییزهای پی درپی ، مرد افسانه های خوشحالی

 

ساعت صفر سالهای جنون کوک شد روی خستگی هایش

تیک و تیک از تلاش می افتد عقربکهای صفحه خالی

 

یک خیابان عبورمی خواهد تا دلش را کمی ورق بزند

یک عبور سراسر از تکرار : باز آمد ستاره ی هالی !

 

تب هفتاد آرزو سوزاند استخوان شقیقه هایش را

وسط فکرهای سرگردان ، بین لبخند های تو خالی -

 

- یک نفر پشت چشم نازک کرد ،هی نگاهش تلو تلو خورد و

- گفت : مردم ستاره می سوزد از غم مبهم خوش اقبالی !

 

خنده خندید در گلوی شهر ، گریه از بس که دستپاچه نشد

پهن شد روی دست سرد زمین ، ناگهان نخ نما تر از قالی

 

رج به رج طرح غصه هایش را قصه کردند و خوب خوابیدند

مردم شهر خوابشان خوب است مثل افکار سالوادور دالی !

 

صبح با تیغ آفتابی تیز ،نبض اخبار از نفس افتاد :

یک غزال گرسنه افتاده در پی ببرهای بنگالی !

 

شهر با شهد شور شادی باز ،کام شیرین کوچه را دزدید

گس شد از طعم آب همسایه ، میوه عاشقانه ی کالی ...

 

 

 

و داخل پرانتز اینکه ...

 

زندگی عکسی یادگاریست با مرگ که ناچاریم در آن لبخند بزنیم حتی به دروغ..."فریاد شیری"

 

 

 

 

روزهای پیش روتان روشن به یمن پاورچینهای پنهانی آفتاب  

 

|+| به قلم فاتیما حکمت در سه شنبه 6 مرداد1388  |
 
 
بالا