پس از سلام ...
سال نو خورشیدی جدای از بهار و تازگیهایش، حس و حال خاص خودش را دارد ... سال نو میلادی هم با همه سپیدی اش آنقدر غرق در رنگ و چراغ و گویهای درخشان و سبزی درختان کاج می شود که نمی توانی به همین سادگی از کنارش بگذری و خیره نشوی ... از خیابانهای ارمنی نشین شهر که گذر می کنی انگار چیزی بیشتر از همه این رنگهای تو درتو، توجه ات را به خود جلب می کند ... شادی نگاه کودکانی که چشمان درخشانشان به دنبال پیرمردی قرمز پوش است با همان کالسکه پر زرق و برقی که در فیلمها و کارتونهایشان می بینند ...
و برف شب کریسمس که خدا را شکر امسال دیگر چشمی را منتظر حضورش نگذاشت و آنقدر بارید که این کنتراست رنگها را کامل کرد ...
شاید کمی دیر اما ... آغاز سال نو میلادی را به همه هموطنان مسیحی ،پیروان پیامبر صلح و دوستی عیسی بن مریم ،صمیمانه تبریک می گویم و آرزوی سالی سرشار از شادکامی و بهروزی برایشان دارم .و تبریکی ویژه به خانم و آقای کشیشیان نازنین که همیشه سپاسگزار لطف و محبتشان هستم ،به خاطر همه مهربانیها و کمکهای بی دریغشان ...
اما زیبایی سال نو قمری از نوعی دیگر است .آغازش نه سبز است و نه سپید ... سرخ سرخ است ... تمام زیبایی اش در عظمتی نهفته است که 1400 سال زنده مانده و قد علم کرده ... 1400 سال نفس را در سینه ها حبس کرده و اشک را گوشه دیده هامان ... و شاید همین عظمت است که عشق می آفریند و همین عشق است که اعتقاد را بارور می کند ...
حتی در بین همین اقلیتهایی که هنوز رخت سال نو بر تنشان خود نمایی می کند ... همین که نام حسین می آید جامه ها هم رنگ می بازد و عشق آفریده می شود ...
غذایش را یک سال برای تبرک کامشان نگه می دارند که عطر حضورش را در دلهایشان از دست ندهند ... و همین عشق به ناگاه چنان صورتی به خود می گیرد که اعتقادی راستین را در قلوبشان می دواند و در چشمانشان به رخ می کشد ...
نام حسین یاد آور همه آن رشادتهایی است که کم کم جایش را دارد با مظلومیت عوض می کند ... جسارت و شهامتها را اگر بشناسیم دلمان بیشتر از این اتفاق خواهد لرزید... تا مظلوم نمایی هایی که متاسفانه این روزها نمود بیشتری یافته است ... بگذریم ...
.
.
.
"وقتی دیر می آیی باید هم حرفهای کهنه بزنی ... زمان که نمی ایستد تا تو سر فرصت به کارهای عقب افتاده ات برسی !!! "این را اول از همه خودم گفتم تا برای این عقب ماندگیها شماتتم نکنید ... لطفا ...
.
.
.
اما...اول اینکه ...
خواستم جبران کرده باشم نبودنهایی که دویدم و نرسیدم و بودنهایی را که طعم تلخ حضورش آزارتان داد ... شاید ...
به بهانه هایی که پیشتر گفتم و بعدترهم خواهد آمد ، سپیدکی بخوانید از سالهایی دور که به ناگاه قفل خاطرم را کوبید ... و البته از نقطه نظراتتان آن هم از نوع بدون تعارفش بی نصیبم نگذارید ... لطفا ... (البته با احتساب عمری که بر او و من گذشته !)
آفتاب نصف شده بود ،
که دیروزمان تنها شد .
تازه دفترم را تکانده بودم ...
که خانه همسایه را خراب کردند !
آفتاب که رفت
امروزمان تنها شد .
کسی به همسایه بروز نداد .
شب را تمام کرده –نکرده ،
آفتاب زد .
باران که نمی آمد ...
همسایه از کجا فهمید سقفمان آوار شد !
دیدی ...
دیدی چگونه در سراشیبی لغزید و ...
قدش در یک متر تا شد !
آفتاب که نصف شد ،
هر روزمان تنها شد !!!
دوم اینکه ...
نمی دانم با مفهوم شعر حرکت چقدر آشنایی دارید ... شعری که پی ریزیش به اواسط دهه 70 بر می گردد و ابوالفضل پاشا تئوری اش را در همان زمان ارائه داد و با چاپ کتاب حرکت و شعر (در دوجلد) و معرفی شعرو شاعرانی در این حوزه سعی در ایجاد یک دسته بندی جدید در شعر این روزها کرد و.... از شعر حرکت بعدها خواهم گفت اما غرض از این معرفی کوتاه خبر وبلاگ نویسی جناب پاشا و همسر محترمشان است که ایشان هم در این وادی ید طولائی دارند ...
وب نوشته های ابوالفضل پاشا و آفاق شوهانی از همین ماه آغاز به کار کرده است و من به عنوان کسی که روزگاری افتخار شاگردی محضرشان را داشته ام ، بر خود واجب دیدم که همین جا از همه دوستان دعوت کنم سراغی از قلم زیبای این دو عزیز بگیرند و شک ندارم از خوانندگان همیشگی شان خواهید شد ...
آقای پاشا شعرهایی دارند با عنوان دبستانیها که حال و هوای داستانکهای دوره ابتدایی را در لابلای سطورش با چنان هنرمندی جای داده اند که خواننده را جذب نگاه تازه اش به این دنیای سراسر شور می کند... من که شیفته این نوستالژی ام !!! بخوانید ...
مرغ با سنگهای کُرچ
و گاو یعنی که سری به آخور می برد
حسنک !کجا؟
حسنک می رود درخت بیندازد
خانه از جیک جیک جوجه ها
و گاو یعنی که حرفهای نخورده نشخوار می کند
حسنک ! کجایی ؟
حسنک را طناب ِگردن کلفت می آوَرَد
خروس ها همه در عزای دیشب
و مسعود غزنوی
یعنی که ماغ می کشد
حسنک !کجایی ؟کجا ؟
و آفاق شوهانی و قلمی که نمی شود به همین سادگیها از کنارش گذشت ...
بیا قصه ای برایت چاق کنم ،چه قصه ای !
قهوه خانه هم قهوه خانه های قدیم
تا می رسیدی چای جلویت می گذاشتند
حالا هرچه خر در این شهر پیدا می شود بخر
تا قهوه خانه هم که راهی نیست
همین بغل پارک می کنیم .
قهوه چی ! یک جمیله بیاور که روی چای علف سبز شود
و من وقتی سوار خر می شوم
به قهوه خانه ئی پول می دهم
که تو را در آن گم کرده بودم جمیله !
حالا برای دیدن رقص
آن قدر روی یخ می خوابم
که آب شود بهار بیاید
و جمیله دامن کوتاه بپوشد
مثل آن روز که خرم را گم کرده بودم در قهوه خانه
قهوه چی ! یک استکان کمر باریک بیاور برایم برقصد
لعنت بر این قهوه خانه
دو شاعر نشسته اند چای برای شان نمی آورند
جمیله ! تو هم که گم شده ای .
تازه ترین کارهای این عزیزان را در وبلاگهایشان بخوانید و لذت ببرید .
و حرف آخر اینکه ...
دارم سعی می کنم سراغی بگیرم مهربانی هایتان را ؛ ولی اگر نشد به پای دویدن و نرسیدن بگذارید و نگاههای اندیشمندتان را دریغ نفرمایید . این اطلاع رسانی هم تحصیلاتی بود که هنوز در آن تخصص نیافته ام ...
سپاس از همه شمایی که بعضا با دعوت وعمدتا بی دعوت قدم بر چشمانم می گذارید .
و داخل پرانتز ...
متاسفانه و با عرض معذرت برخی از لینکها به دلائلی که شاید برای خودشان روشن باشد ... (و شاید نیمه روشن ...) از فهرست دوستان حذف شد و تعدادی دیگر هم شاید ... !!! در هر صورت به بزرگواریشان خواهند بخشید ،اگر که نتوانستم تداومی برای این ارتباط بیابم ...
روزهایتان به سپیدی برف و دلهای مهربانتان به سبزی کاج های همیشه بهار...
|
+| به قلم
فاطیما حکمت به تاریخ سه شنبه 16 بهمن1386