تبليغاتX
شب شعر
" شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند "
 اینجا ورود و خروج هوا کاملا آزاد است !
 

پس از سلام

 

بی مقدمه ، نخست سخن اینکه ...

 

نمی دانم قرار بود یا اتفاق اما ... می خواستم کمی نباشم ... شاید به قدر چند تنفس نیمه کاره میان هوایی که اکسیژنش روز به روز دارد کمتر و کمتر می شود !

 

یک شب - از همین شبهای بهاری که هنوز قد علم نکرده هرم تابستان از نفسش بیرون زده - نشستم پشت شیشه ای که تا همین چند روز پیش با لحاف پشمی هم گرم نمی شد و داشتم فکر می کردم : یعنی تا الان این دهان ازن چه قدربزرگ شده که خنکای تن بهار من را بی تعارف تا ته سر می کشد و باز مثل ماهی قرمز های تنگ لب تاقچه هی دهان باز می کند که ببلعد و ببلعد و ببلعد ! و چه عطشی دارد که  نه سیر می شود و نه خسته از این همه نفس کشیدن و عمیق فرو دادن ... که ذره ای هم برای خالقان بی فکرش کنار نمی گذارد !!!

 

آرامش برایت نمی گذارد ، گرمای سی و چند درجه این کلان شهرِ... که وقتی داخلش بشوی انگار به زور انداخته باشند‌ت میان لابیرنت تو در توی هزار پیچ که خدا می داند چند هزار سال باید طول بکشد تا راه خروج را پیدا کنی و خودت را از این همه ازدحام  برهانی ... گاهی انقدر از گشتن و دویدن و نرسیدن خسته می شوی که اصلا یادت می رود راه خروجی هم هست ... این ماز هزار تو فقط یک در ورودی دارد با یک نگهبان چماق به دست که جماعتی را که مثل پینوکیو به دنبال شهر آرزوهایشان هستند با  یک ترفند وارد می کند و با هزار اهدنا الصراط المستقیم هیچ مستجاب الدعوه ای هم نمی توانند بگریزند !!!

 

نخیر ... این شهر دیگر همان زادگاه محبوب من نبود که ساعتی دوری دلتنگم می کرد و دیدارش چنان شعفی در دلم می انداخت که خستگی ها رنگ می باخت و دل آرام می گرفت ...

 

خسته شده بودم بس که نیم نگاهی از پس پرده های ابری دود آلود به ماه انداخته بودم و از ترس اینکه مبادا ذره ای از این خنکای مصنوعی اتاق بیرون برود و سهم دهان بزرگ  ازن بشود ورود هوا را به خانه ممنوع کرده بودم !

 

خسته شده بودم از یکنواختی روزها و شبهایی که سهم چشمان خدا شده بود ودستان من ...

 

با خودم عهد بستم خیلی چیزها را گم کنم طوری که دست هیچ کس ،حتی خودم هم به آنها نرسد !خیلی چیزها را دفن کنم تا بپوسند و فراموش شوند ! و خیلی چیزها را رها کنم تا پر بگیرند و نفس بکشند ...

 

رفتم جایی به بلندای قامت خدا ... نشستم روی خاکی که بوی نفس یاس مست مستت می کند و نگاهم را چسباندم به طاقی نیلوفری که بی هیچ چشم داشتی، مشت مشت ستاره بر دامنت می ریزد .فقط کافیست نگاهش کنی تا همه دار و ندارش را خرجت کند!

 

گوشی تلفنم را خاموش کردم و گوشهایم را سپردم به زنگوله باد و باغچه و برگ و باران ... " آخ اگه بارون بزنه... !!! "

 

چشمهایم را به نگاه آبی چشمهایی دادم که هیچ حائلی را نمی پسندید حتی یک پرده حریر سفید برای وقتی که می خواهی فقط خودت باشی و خودت ... !

 

قرار گذاشته بودم فقط راه بروم و نفس بکشم و گوش بسپارم و تماشا کنم همه چیزهایی را که یادم بیاورد بودن و نفس کشیدن و شنیدن و دیدن و... دوست داشتن را !

 

صدای قدمهای آرامش را که شنیدم تا نفس داشتم دویدم و دویدم و دویدم تا نگاهم را به نگاهش برسانم. بی معطلی در آغوشش پریدم و نفهمیدم چند ساعت وجودم را به سخاوت دستان خنکش سپردم تا پاکم کند از هرم داغ اشک و نگاه سرخ خورشید ! رها شدم  در خنکای وجودی که پاک ترین و زلال ترین مخلوق منعم خداست و آنقدر در دامنش دلم را سبک کردم که تا مدتها گرمای هیچ داغی سرخش نکند !!!

 

حالا که رسیده ام ...

 

سوغاتم استقامت چشمان قهوه ای بلند قامتی است که هنوز هم سر بر شانه های خدا دارد و دل در گرو چشمان آبی و زلالی که تمام قامتش را قدم می زند و زیر پاهایش جاری می شود و می گذرد تا به نگاه سبزی برسد که همسایه خورشید است و هم نفس باد و سایه سار آب ...

 

از  آرمان شهر زیبایی رسیده ام  که کاش راه خروجش را هیچ وقت پیدا نمی کردم ...

 

سر در خانه های این شهر با طیب خاطر نوشته بودند :

 

اینجا ورود و خروج هوا کاملا آزاد است !!!

 

 

سرک آفتاب به سلام پنجره

 

دوم اینکه ...

 

 

روزهای پایانی سفر بود و من هم سرخوش از همه اتفاقات زیبا و خاطراتی که می بایست لااقل تا چندین ماه دیگر با خود یدک می کشیدم که این زندگی ماشینی را اندکی سرپا نگاه دارد که پیکی خبر از پرواز آورد ...

 

اول جا خوردم ... اشتباه نمی کنی؟! ... ولی چندان هم ناگهانی نبود که پذیرفتنش دشوار باشد به همین سادگی که شنیدم : نادر ابراهیمی هم رفت !!!

.

.

.

درست به خاطر ندارم چندمین نمایشگاه کتاب بود که نگاه جدی و آرامش را از پس غرفه کوچک انتشارات ... یافتم ! گمانم سال اول دبیرستان بود و من هم فقط  به نام می شناختمش از همان تاریخ ادبیاتهایی که سر عنوان دروس مدرسه ای است و بعضا هم به چند عنوان برای بیوگرافی شاعر یا نویسنده اکتفا می کنند و در چند سطر کوتا ه می گذرند !

روی یک کاغذ کوچک با فونت نه چندان درشت نوشته شده بود : ...شنبه با نادر ابراهیمی از ساعت ... تا ... !

همه کتابهایی که تا به آن زمان منتشر کرده بود هم روی پیشخوان کنار هم چیده شده بود ... درست مثل سپاهی تا بن دندان مسلح که آمده بودند برای دفاع از اندیشه امپراطورشان !

کنجکاو شدم که از نزدیک ببینمش ... هیچ ازدحامی برای رد نشدن و ندیدن نبود خیلی راحت ایستادم و همین طور که کتابها را تورقی می کردم زیر چشمی نگاهی انداختم ...

گوشه ای ایستاده بود و گه گاهی که کسی از راه می رسید خوش و بشی می کرد و پاسخشان را می داد و باز بی هیچ سخنی سر جایش می نشست و ... به خودم گفتم ... یعنی این آقای کاملا جدی و آرام همان نادر ابراهیمی است که کتاب کودک می نویسد و تصویر گری می کند و ... ؟!!!

 

کمی این پا و آن پا کردم ... کمی با کتابهایش که نامش را گذاشته بودم " ارتش واژگان نادر ابراهیمی  " – امان از سن و سالی که نه بچه ای و نه بزرگ – دست به گریبان شدم و تورقی نصف و نیمه و ... خلاصه اینکه به اجبار خیلی زود گذشتم که از گروه جا نمانم .

 

همینطورکه یکی از جملاتش را مرتب در ذهنم مرور می کردم :

 

عشق به ديگري ضرورت نيست حادثه است
عشق به وطن ضرورت است نه حادثه
عشق به خدا تركيبي است از ضرورت و حادثه

 

 

اما گوشه دلم کمی ترک خورده بود ... نادر ابراهیمی آن روزها هم نام کوچکی نبود برای نشناختن حتی برای من نوجوان آن سالها که خیلی ها را چون او به نام می شناخت و چند عنوان کتاب ! ولی چطور کمتر کسی برای دیدارش می آمد مسئله ای بود که تا پایان روز ذهنم را به خود مشغول کرده بود ... خصوصا در مکانی که  به رد پای افرادی خاص با داعیه فرهنگی مزین شده ؟!!!

 

گذشتیم و به پیشنهاد گروه سری هم به نمایشگاه مطبوعاتی که آن روزها همزمان و در همسایگی همین نمایشگاه خودمان برگزار می شد زدیم .هنوز چند قدمی نرفته بودیم که چشمانمان گرد شد و بدنمان بین آن همه فشار خرد و راه عبور کاملا بسته!!!

 

یکی از ما از یکی از آنهایی که با سرعت و فشار مضاعف می خواست دستان مبارک را به آستان حضرت دوست رساند و در این راستا از هیچ کوششی هم دریغ نمی کرد ؛ پرسید :ببخشید ممکنه بفرمایید اینجا چه خبره ؟

 

و ایشان با کمال تعجب از بی اطلاعی ما ،و با نگاهی از دسته نگاههای عاقل اندر سفیه پاسخ دادند :چطور خبر ندارید امروز آقای... فوتبالیست تیم محبوب پایتخت  اینجا حضور دارند !

 

و درست چند غرفه آنسوتر هم همین ماجراها را داشتیم با این تفاوت که جنابان آقایان ... و ... و ... و .... از بازیگران خوب و هنرمند تاتر و سینما و تلویزیون داشتند تشریف می بردند و جماعت رو به فزون در انتظار ورود هنرمندان عزیز دیگری روی پاهای خود بند نبودند!!!

 

به هر زحمتی بود خودمان را از میان این مردم فرهنگ دوست و اهل مطالعه جدا کردیم و با کوله باری درس فرهنگی به خانه بازگشتیم و نتیجه گیری اخلاقی این بازدید هم اینکه :

برای اینکه یک نویسنده خوب ، یک نقاش معاصر، یک فیلمساز چیره دست ، یک نوازنده متبحر،یک ترانه سرای عاشق ، و بالاخره یک هنرمند بالفطره که فقط با یک رسم حاضر شده را، بخواهی از نزدیک ببینی و با او آشنا شوی بهترین و خلوت ترین مکان ممکن همین نمایشگاه کتاب است ، اما برای دیدن یک ورزشکار یا بازیگر مطرح حتما جای دیگری را در نظر بگیرید ، اینجا جا برای سوزن انداختن هم پیدا نمی شود چه برسد به ... !!!

.

.

.

اگر بگویم از این خبر شوکه نشدم سخن به گزاف گفته ام ! مگر می شود دلمان برای ارتش واژگان ابراهیمی تنگ نشود ... ارتشی که با انظباط و دیسیپلین خاص او چنان آرامشی را در روحت حکمفرما می کرد که تا مدتها زخم شمشیر روزگار آزارت نمی داد ! افسوس که باید بگویم :

 

"بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. "

 

و برای شمایی که قلمش را ستایش می کردید تسلیت واژه کوچکی است که " دستمال‌های مرطوب هم تسکین‌دهنده‌ی دردهای بزرگ نیستند ! "

 

اگرچه او دوست می داشت که عزادارانه وداعش نگویند که با جهان شادمانه وداع کرد .ولیکن ما دوست می داشتیم مردی که آوازش را با آهنگ باران آمیخته ،باز هم برایمان بخواند و بخواند و بخواند  !

 

روانش قرین آرامش باد ...

                مردی با عصای کلمات جادویی

 

 

و حرف آخر اینکه ...

 

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست ... خصوصا برای وقتی که از واژه هم تهی باشی !

 

 

و داخل پرانتز اینکه ...

 

چون نه حرف خاصی برای گفتن داشتم و نه حال خاصی برای نشستن و نه حس خاصی برای نوشتن و نه وقت خاصی برای بودن و...

فقط به تنی چند از دوستان خبر دادم ... کاش موقت باشد اما ... شاید به حالت تعلیق درآمدم !

در هر صورت ممنون که هستید و می آیید و می خوانید !

 

 

 

لحظه هاتان سبزتر از خواب شیرین خدا .

 

|+| به قلم فاطیما حکمت به تاریخ سه شنبه 21 خرداد1387
 
 
بالا

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس