پس از سلام ...
هنوز درگير رنگهاي گرم پاييزي بوديم كه اولين دانه سپيد پوش عجول دزدكي پريد پايين و بقيه هم به دنبالش راه افتادند ... راستش كمي اميدوار شدم انگار غير از جماعت آدمي زاد كه خود مقلد جماعت ديگري است ، موجودات ديگري هم هستند كه منتظرند يكي پيش قدم بشود و الباقي بدون در نظر گرفتن عواقب و يا حتي درستي و نادرستي كار ، پشت سرش راه بيفتند !! انگار نه انگار كه خدا راه را براي باران باز كرده بود؛ تا نگاهش را چرخاند ، اين جماعت زنداني كه فقط يك ماه به آزادي شان مانده بود عين مور و ملخ پريدند پايين و چيزي نمانده بود كه برگها زير اين لحاف سپيد خوابشان ببرد كه ناگهان انگار نگهبان بيدار شد و همه را به سلولهايشان برگرداند و... باز باران با ترانه ...
ديروز داشتم فكر مي كردم لابد به خاطر فرار همين چند دانه است كه خدا بقيه را مجازات كرده و دستور آزاديشان صادر نمي شود ... من هم مثل چشم انتظاران مجنون هي مي نشينم پشت اين پنجره و زل مي زنم به دري كه قرار است باز شود .
"پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام " اما ... راستي شما خبري از اين دانه هاي سپيد پوش نداريد ؟! بدجور دلتنگشان هستم .
...
هي ميل زدم ... mail زدم ... ميل زدم ... mail زدم ... هي ميل زدم و منتظر نشستم كه mail بزند اما... ميل زدن من تمام شد و خبري از mail نشد !!! پرسيد : آخر كدام آدم عاقلي براي برف شال گردن مي بافد ؟!* گفتم : من ... ولي هيچ ديوانه اي به آدمك نديده و نشناخته اي كه هنوز به زمين نرسيدهmail نمي زند ؟!!!
پرسيد:مگر نمي گفتي پاييز برگ ريز رنگ رنگ ... ؟! گفتم: پاييز را اگر دوست دارم به خاطر همين برگ هاي رنگي و خشكي است كه مدام زير وزن پايت جيغ مي زند و گاهي هم ناله مي كند ! اصلا تمام لذت پاييز در همين قدم زدنها ست ديگر !!! ولي آخر من عاشق يك رنگي زمستانم . ديگر برق نگاه هاي تازه جذبت نمي كند، فقط و فقط سپيدي است و پاكي و آرامش ... دهانت را بين شال راه راه و رنگي پنهان مي كني و سرت را پايين مي اندازي و خرامان خرامان صورت يك جاده سپيد مسطح را گود مي كني ... آخ !!!
چقدر دوست دارم روي اين برفي كه امسال خيال باريدن به سر ندارد ، دنبال رد پايت را بگيرم و بيايم ... مي گفتي: «دستم رو نگير اين طوري اگه زمين بخورم تو رو هم دنبال خودم مي كشم ... بچسب به من كه محكم بگيرمت . اين طوري اگه پات ليز خورد تكيه گاهت مي شم كه با دهن سفید بزرگش دو لپي قورتت نده ! »
يادت هست ؟! تو گرگ و ميش يك صبح سرد و سپيد رفتيم دنبال آدمك ... گفتم :« وقتي پيداش كرديم من شالشو مي اندازم گردنش خب؟ بینی سرخ شدشم لاي دستام مي گيرم كه يه كم گرم بشه! »
گفتي:« مي خواي كت منو هم بندازي دورش كه يه وقت سرما نخوره ؟! » ... ذوق كرده بودم ولي گفتم : « پس خودت چي ؟! »
گفتي: « من تو رو مي چسبونم به سينم دوتايي با هم گرممون مي شه ! » من هم انگار قند توي دلم آب كرده باشند پريدم روي شانه هايت كه مثلا گرمت كرده باشم ...
آدمك را آورديم و نشانديم روي صندلي مخصوصش و من هم هي دعا مي كردم كه آفتاب دنبالش نگردد مي خواستم تا صبح عيد مهمان خانه ما باشد و تو مي گفتي :« نمي شه كه... هرچيزي يه دوره اي داره آدمك اگه تا اون موقع پيش ما بمونه از غصه دق مي كنه ... خاك باغچه يواشكي و ذره ذره قورتش مي ده ... اون وقت ديگه هيچ آدمكي سراغ ما نمي ياد. اما اگه خورشید بياد دنباش دوباره سال ديگه همين موقع بر مي گرده و بازم باهم جشن مي گيريم ! » و من چه ساده همه اينها را جدي مي گرفتم ...
...
چند سالي مي شود كه آدمك هم دير مي آيد و زودتر از هميشه مي رود همينكه كت ات را روي شانه هايش مي اندازم ريز ريز گريه مي كند و يكباره گم مي شود ... انگار حق با تو بود تحمل آدمك از من هم كمتر است ... مني كه حالا ديگر دستم را به ديوار مي گيرم وشانه به شانه اش آهسته آهسته روي اين سرسره دراز كشيده ليز مي خورم و ... منتظرم يكي دستش را دراز كند كه : « آي آي !نگفتم بچسب به من ... سر به هوا شدي خانم كوچولو!»
نمي دانم شايد وقتش رسيده به خاموشی اين فصل سرد ايمان بياورم ... اما "چقدر حياط خانه ما تنهاست و در انتظار بارش يك ابر ناشناس خميازه مي كشد ... خميازه مي كشد ... خميازه مي كشد !!! "
...
امسال صندلي آدمك را كاشته ام درست وسط باغچه كه بهترين چشم انداز را به همه جاي خانه داشته باشد ! هر روز مي روم و برگهاي خشك را جارو مي كنم كه وقتي آمد چشمش برق بزند ! شال گردنش هم ديگر دارد تمام مي شود ... چرا نمي آيد ؟! چقدر اين دستها را ها كنم و نگاه كوچه را قدم بزنم ؟
گفتم كوچه، يادم آمد ديروز پيرمرد همسايه چمدانش را بسته بود كه برود ملاقات خدا ... با كلي سلام و صلوات راهي اش كردند ! كاش به او مي گفتم سوال كند ببينيم چقدر وثيقه لازم است كه اين بيچارگان خطاكار را آزاد كنيم ؟! آخر شنيده ام اين روزها بازارچه اي راه انداخته اند براي آزادي زندانيان ... جماعت دست به خير هم كم نمي گذارند از دمي يا قدمي يا درمي و حتي قلمي ...
گفتم رستم است و يك دست اسلحه ! مي نشينم مي نويسم : هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...آي ! جوانمردان ... ترسايان پير پيرهن چركين ... دست بگشاييد ... دلتنگم ... براي برف تيپا خورده رنجور ... دست بگشاييد ... دست بگشاييد ...دست بگشاييد ...آآآآآآآآآي ... زمستان است !!!**
* اين اصطلاح شال گردني براي برف را به شوخي از زبان برادرم شنيدم و بعد گفتم :چه جالب !!! خندید و گفت: آ آ ...سوء استفاده شاعرانه؟؟؟ گفتم: نخير گرته برداري، با حفظ كامل شئونات اخلاقي ... مرسي داداشي مهربون و دوست داشتني خودم !
** همين ديروز صبح با هيجان بيدارم كردند كه : پشت شيشه برفک مي بارد ... ! اما راستش تا آمدیم دستی به نشانه خوش آمد دراز کنیم گم شد .ما که روي مه پيكر او سير نديديم و برفت ! اگر سركي به شهر شما كشيد و تقه اي به شيشه زد سلام گرم ما را جوري برسانيد كه خیس گریه برنگردد !!!

اما نخست سخن اينكه ... نهايت تمامي نيروها پيوستن است !
نمي دانم شما هم با من موافقيد يا نه ... من حس مي كنم هركسي براي خود يك فصل مشخص دارد . يك اتفاق سرد يا گرم ... سرخ يا سپيد ... كه به نوعي با همه وجودش پيوند خورده ... به استثناي آنهايي كه انگار گردش روزگار فرقي به حال و احوالشان نميكند بقيه تمام عمرشان منحصرا در يكي از اين حالات اتفاق مي افتد . يكي بهاري مي شود و ديگري پاييزي محض !
يكي هم كه مثل من هر دو را با هم مي خواهد در يكي سبز مي شود و در ديگري زرد ... اما به خود خودش قسم عجيب غبطه مي خورم به حال اهالي سپيد پوش ديار بي رنگي ... كه ز هرچه رنگ تعلق پذيرد... آزاد آزادند !!! چند نفرشان را با همين دو تا چشم نيمه باز ديده ام كه نه تنها آمد و رفتشان كه همه وجودشان ... نشست و برخاستشان ... گفت و شنودشان ... رفتار و گفتار و كردارشان ... و از همه مهمتر آرامش عجيبشان همه و همه را مرهون همين اتفاق سپيد بوده اند ! حالا هم كه رفته اند جماعتي را گرفتار همين سپيدي محضشان كرده اند .
يكي از همين ها را همه مي شناسيم ... بانويي كه با همه وجودش به اين فصل سرد و سپيد ايمان آورده بود ! فروغ بي پايان شبهاي شعر و شعور و احساس ... زمستان زاده اي سپيد كه براي سبز شدن منتظر بهار نماند !
فكر كردم چه خوب مي شود به همين بهانه برفي ، هركس به انتخاب و سليقه خودش يك تكه از فروغ را براي همه به يادگار بگذارد. يك شعر كامل يا يك خط از يك بند ! فرقي نمي كند، مسئله در بودن است ... پس لطفا به يادبودش سليقه اي به گزين كنيد خوبتر را از خوب ... و مثل گذشته اولين چراغ را خودم روشن مي كنم كه شما هم برايمان چراغ بياوريد تا با هم به تماشاي ازدحام واژه هايش بنشينيم ... به قول خودش يك پنجره براي ديدن ، يك پنجره براي شنيدن !
حالا نمي دانم چون دارد فصل رسيدن ماهي قرمزها مي شود دلم هوايشان را كرده يا چيز ديگري است ولي من از همان ابتداي آشنايي ماهيهاي فروغ را خيلي دوست داشتم :
سلام ماهي ها ... سلام، ماهي ها
سلام ، قرمزها ، سبزها، طلايي ها
به من بگوييد ، آيا در آن اتاق بلور
كه مثل مردمك چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شبهاي شهر ، بسته و خلوت
صداي ني لبكي را شنيده ايد
كه از ديار پري هاي ترس و تنهايي
به سوي اعتماد آجري خوابگاه ها ،
و لاي لاي كوكي ساعت ها ،
و هسته هاي شيشه اي نور – پيش مي آيد ؟
و همچنان كه پيش مي آيد ،
ستاره هاي اكليلي ، از آسمان به خاك مي افتند
و قلبهاي كوچك بازيگوش
از حس گريه مي تركند .
* شما کدام تکه از فروغ را دوست تر می دارید ؟!!!

دوم اينكه ... از محصولات تاريخ گذشته ام بخوانيد :
(1)
ساقدوشان ساقه گندم در دست
به تماشاي دلبركان كوچك شهر
كرنش كردند ...
.
.
.
دست دراز نكن تجربه تلخ گندم را !!!
(2)
حسرت چكيد ...
گل قالي بلند شد !
(3)
و یک رباعی به حس و حال شکسته این ایام ...
در آينه نقش هل اتي دارد عشق
تصوير نگاه مرتضي دارد عشق
دردانه حضرت رسول است اما ...
يك حنجره سرخ تا خدا دارد عشق !!!
و داخل پرانتز اينكه ...
متاسفانه و به دلايل نامعلوم هيچ وقت فرصت و حوصله كافي براي خبر رساني نداشته و ندارم معمولا اين اطلاع رساني به تعدادي مشخص (كه شايد حتي شامل نيمي از اهالي محترم و عزيز لينكستان هم نباشد ) محدود مي شود ! همينجا براي هميشه هايي كه رفت و خواهد آمد، معذرت و بسيار معذرت !
اما غرض اينكه نازنيناني كه غالبا افتخار آشنایی شان را ندارم و بي خبر قدم رنجه مي فرمایند گاهي از حضوري حرف می زنند كه علاوه بر شرمندگي بنده ! موجبات بهت و حيرت من و البته دلخوري ساير دوستان از قلم افتاده را فراهم مي آورد ... لذا از اين مهمان هاي محترم با سپاس ویژه از لطف حضورشان ، احتراما تقاضا دارم بي جهت ما را گيج نفرمايند ! سپاس مهربانی هایتان را ...
زمستان تان به سپيدي سبد سبد شكوفه بهاري
|
+| به قلم
فاطیما حکمت به تاریخ سه شنبه 24 دی1387