پس از سلام ...
کمک کنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه خونه باهار کدوم وره ؟!
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه باهار کدوم وره ؟!
کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره ؟!
"عمران صلاحی"
اما نخست سخن اینکه ... بهار ، بهار چه اسم آشنایی !!!
بهار همیشه بهار است بر خلاف فصول دیگر نه چشم انتظارت می گذارد و نه بد قولی می کند ! طعم خوش تابش و بارش را به قدر کفایت به وجودت می چشاند و مذاق جانت را از همیشه تازه تر می کند .
سر وقت می آید و اگر این تابستان رخوت انگیز بگذارد درست نود و سه صبح زیبا را برایت به ارمغان می آورد ... صبح هایی که با سرک آفتاب به سلام پنجره شروع می شود !
بعد با سبد سبد شکوفه سرخ و سفید چشمهایت را غرق احساس می کند ؛ همینکه آفتاب هوس خواب قیلوله به سرش زد، پوستت را به نرمش قطراتی ریز نوازش می دهد و شبها هم دست یک نسیم خنک را در دستهایت می گذارد که تمام مسیرهای خوابت را به کوچه باغهای سبز شور منتهی کند و باز هم صبح ، صدای سارهای پشت پنجره است که نوید ساعات بهشتی دیگری را می دهد ...
دلت هرچه قدر هم که تنگ باشد بهار خانم همیشه جایی برای خود باز می کند و آنقدر شکر فشانی می کند که هی برایش جا باز می کنند و هی جا باز می کند در قلبت ... و هی دلت می خواهد همه آن نگاه های ناجور را از پنجره پرت کنی بیرون و بی سرو صدای گوشهای مزاحمشان بنشینی پای حرفهایش ... و بعد وقتی به خود بیایی که ساعت طبیعت نود و چهارمین ضربه را با دستهای سنگین جناب تابستان چنان بر تارهای شنوایی ات فرود آورده که حتی آهنگ نرم خداحافظی بهار خانم هم دیگر شنیده نمی شود !!!
این تجربه چند باره هرچه قدر هم که تکرار شود باز گوشت بدهکار بهار خانم است ... و تا ابد هم که پای قصه های سبزش بنشینی نه از زیر دینش خلاصی می یابی و نه از این حس طلب کارانه اش خسته می شوی ! تمام سال را هی برای آمدنش خط به خط می شماری و خط می زنی و باز هم تا به خود می آیی می بینی حواست نبود کی آمد و کی رفت ... !!! و باز هم داری زیر لب زمزمه می کنی : خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار ...
ولی بهار همچنان همان بهار است با همه درشتی و نرمی اش که تو را انگشت به دهان می گذارد و هنوز هم نمی دانی چطور عاشق این هر دو ضد شده ای ... هم می خواهی اش و هم نمی خواهی به همین سادگی یک برگ دیگر از دفترچه حساب زندگی ات را خرجش کنی ... اصلا بگذار نامش را هرچه می خواهند بگذراند ... به هر عنوانی هم که صدایش بزنند ...هر چه قدر هم که برای سوغات تازه ی بانوی سبزپوش طبیعت کل بکشند ... هزار هزار شاخه نبات هم سر سفره اش بگذارند ... مشت مشت سکه هم که به روی سرش خالی کنند ... تو که برگهای خرج شده ات را پس نمی گیری ، تازه هی باید خرجش هم بکنی !!!
پس... نوش جانت بهار خانم همه این بیست و چند برگ سفید امضایی که تا به امروز از من طلب داشتی ! تو هم لااقل یک بار فقط یک بار صندوقچه دلت را با شهامت باز کن و نترس از تمام آنچه قرار است نشانم بدهی ...!!! یادت باشد که من هنوز هم دوستت دارم، حتی اگر بیشتر از اینها خرجت کنم ... کافی است سبزی چشمهایت را از من نگیری ...
**در این بهار زیبا که کمی متفاوت تر از همیشه ظاهر شده و گویا دارد جور زمستان رفته را هم می کشد ؛ میان این همه سبزی و سرخی و سپیدی توامان که عجیب احساسم را قلقلک داده از صمیم قلب سالی سرشار از تازگی برایتان آرزو دارم با همه خبرهای خیر و خوشی که انتظارش را داشته و دارید ... فقط کافی است زیر این همه بارش دلچسب،گوشه چشمهایمان را اندکی شستشو بدهیم ... باور کنیم این بهار کمی متفاوت تر از همیشه خواهد بود ؛ بعد قول و قرارهایمان را با خودش بگذاریم و قول همه اتفاقهای خوب را هم از خودش بگیریم ... موافقید ؟!!!

دوم اینکه ... به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی !
به یادبود فروغ عزیز خواندیم و نوشتیم ... این بار بیایید به یاد سهراب عزیزمان که او هم از مسافران نورچشمی بهار بود تکه هایی را برای هم به یادگار بگذاریم که هنوز اردیبهشت بهشتی سرزمینمان عطر خوش شعرهایش را با دلتنگی مزه مزه می کند !!!
اما...بی هیچ بهانه ای،ازنفس بهار زمستانی زمین "پرهای زمزمه"اش باز شدند ...
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات .
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام .
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام ؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم .
شما هم بفرمایید از سهراب و دلتنگی های تردش ...

سوم اینکه ... هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست !
جناب فرهاد صفریان از آن دست قلم بدستان چیره دستی هستند که خوب می دانند قلم را باید خرج چه کرد ؟! جدای از شعر و بالاخص غزلهای نابی که نمی توانی از آن لذت وافر نبری و به یک باره خواندنش بسنده کنی!نکته سنجی ها و دغدغه های ایشان همیشه قابل تامل و خواندنی بوده و هست !
از کوچکترین اتفاق ممکن در متن یک سخنرانی دوساعته تا موسیقی تیتراژ یک برنامه 15 دقیقه ای تلوزیونی هیچ کدام از چشم تیزبینشان دور نمی ماند و انصافا هم که هیچگاه فراتر از دایره حق سخنی از ایشان نخواهی شنید !
این بار قلم نقد را بر اتقاقی نشانه گرفته اند که به زعم من درد مشترک تک تک ما به عنوان عضوی کوچک از اجتماع مجازی است ! بیاییداینجاکه با هم فریادش بزنیم ... !!!
و یک حرف از هزاران ...
هنوز از لب مردم ، فریب می ریزد
هزار تهمت و حرف عجیب می ریزد
چقدر اهالی اینجا به فکر خود هستند
کسی ندیده که باران غریب می ریزد
نخند !عابر عاشق !میان این کوچه ،
که صد نفر به سرت نانجیب می ریزد
در این برودت مطلق کسی چه می فهمد
بهار آدم و حوا ز سیب می ریزد ؟!
به ختم غائله گیرم مسیح هم آمد
دوباره گرد و غبار از صلیب می ریزد
" فرهاد صفریان "
و در نهایت اینکه...بی بهانه و شاید به رسم عیدانه ...
بی خود تقلا نکن !
سکوت پشت این چشمها جا نمی گیرد ...
باران را که سد کنند
آبستن سیلاب می شود !
شب را تا عابر نباشی
سکوت سرگردان حضور کوچه هاست...
چشم بگشایی
بالاتر از سیاه هم می شود ایستاد !
و داخل پرانتز اینکه ...
شاعر را دعا کنید / دعا کنید کلمه از دهان نیافتد / آمین ... " فریاد شیری "
و ...تازه خبر اینکه ...
دوست عزیز و هنرمندم مریم بانوی فیروزی نازنین بعد از روزهایی که بر ما چون سال گذشت ! چشممان را به نور مادون قرمز سمفونی تاریکش روشن ساخت ... با حرفهایی از جنس نگفتن که این روزها طعم گسی به خود گرفته ...مریم از آن دسته سپید سرایانی است که واژه هایشان را بی جهت خرج نمی کنند !!! حتما به اینجا بیایید و بخوانیدش که گفتنی های بعد از سکوت همیشه شنیدنی ترین – بخوانید خواندنی ترین – حرفهاست !!! حتی اگر بوی دلتنگی داشته باشد ...
روزهایتان نو ... دقایق تان سبز و ثانیه های پیش رویتان سرشار از بهانه های شیرین لبخند